-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 دیماه سال 1386 18:46
افعال بی قاعده، فاعلهای بی خاصیت، مفعولهای رمیده، مصدر های بی بن، و حرفهای اضافه که دور و برم را شلوغ میکنند مدام. با اینهمه هنوز؛ فعل معلومی است، دوستت دارم ps: من گیومه رو پیدا نمیکنم. اونهایی که رنگیه متعلقه به آسیه امینی
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 28 آذرماه سال 1386 17:21
خدایان بی شمار،خدایان بی رحم،خدایان سنگدل،خدایان خودخواه، خدایا دروغگو،خدایان منفعت طلب… من خسته،در مانده،پریشان… دست به دامانشان می شوم . هی لگد حواله ام می کنند و هی استخوانهایم را بیشتر درهم میشکنند… _و کان الانسان ظلوما جهولا_ من باز بیشتر دست و پا میزنم در گندابه ی خدایان مخلوق و مصنوع پوشالی خودم و انتظار رهایی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 27 آذرماه سال 1386 23:10
و من نیز روزهای بسیاری است آزادم؛ چیزی شبیه همان من از آن روز که در بند توام آزادم کذایی... گیرم مدام حرف میزنند آدمها، از دام های رج زده ام، در خیالهای وهم آمیزشان... انگار نمیدانند من هرگز بافتن نیاموختم در کلاسهای حرفه و فن و مادرم ژاکت ها را میبافت همیشه با آستین های نا تمام که من مدام دستهایم را میبخشیدم به آدمها...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 26 آذرماه سال 1386 15:31
شلوغ باشد همه جا فرض کن... مثل شاره ی انرژی می آیی عبور میکنی از کنار آدمها، گرم میشوند، بی آنکه حس کنند، سگ لرز زدنت را از تو، برای لحظه ای حتی... نگاهت میکنند همه، میخندی به پهنای صورت قهقهه میزنند آدمها بی آنکه ببینند آوارگیت را از درون *** آغوشی نیست و شانه ای و بوسه ای حتی... *** در بگشا دخترک ویرانه ات هم غنیمتی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 24 آذرماه سال 1386 13:15
آدمهایی که می آیند و میروند با سایه ای بعضی بی سایه ای حتی بعضی دیگر... مینشینی کنار پنجره عبورشان را نگاه میکنی بی کلامی حتی... عادت کرده ای انگار به این آمد و رفتها... *** آدمهایی که می آیند و بارشان را میگدارند زمین و حرف نمیزنند از امتداد سفر اتراق میکنند؛ و هی از همیشه میگویند برایت... زل میزنی فقط به حضور...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 21 آذرماه سال 1386 15:02
گیرم ته مزه ی تلخی گلویم را، گلوی خشکیده ام را خراش دهد بیشتر، بازهم بغض میکنم حرفت که می آید به میان، شیرین میشوم، مثل همان روزها که عسل صدایم میزدی... ps: چرا اینهمه بی صدا بی ردپایی حتی می آیی و میروی؟ پس من اگر دلم برایت تنگ شود کجا نشانت را بگیرم؟ من هم دلم*نارنجستان* میخواهد بزرگ با بوی بهار نارنج... میخواهم پر...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 20 آذرماه سال 1386 18:51
دیوانه از مه دورتر به دیوانه از مه دووووووووووورتر به دیوانه از مه دوووووووووووووووووووووووورتر به *** اینجا روزهاست همه جا را خسوف گرفته تاریک ظلمات برکه ها بی عکسی از تو طرحی حتی... من دورم از تو دووووووووووووووووووووووووووور خیلی دوووووووووووووووووووووووووووووووووور حالم خوب نمیشود پس چرا؟ *** دیوانه از مه دور...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 18 آذرماه سال 1386 19:01
خاکستر شدم... همین و دیگر هیچ و باد می آمد آنوقت و هوا یخ زده بود و جغد ها هم نبودند حتی... خاکسترم هم بر باد رفت بانو
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 17 آذرماه سال 1386 14:26
من آبستنم، من باکره ای آبستنم. در زهدان سینه ام مسیحی آرام گرفته، خواهد آمد روزی، حرف خواهد زد، به جای همه ی سکوت های کشدارم... و خواهد گفت به همه تان، مادرم فاحشه ای نبود، بی مقدار،حقیر،در یوزه ی محبت گاهگدارتان... دخترکی بود؛ آزاد، با قلبی که انگار، همه تان جا میگرفتید آن تو، گیرم دستهای کوچکش را، عاشق میشدید، در...
-
زن اینجوری
شنبه 3 آذرماه سال 1386 16:16
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 آذرماه سال 1386 15:21
من که عشق کردم باهاش ...
-
*وقفه های زمانی لعنتی*
سهشنبه 29 آبانماه سال 1386 15:16
من از این وقفه های زمانی لعنتی میترسم بانو از این گم شدنهای لا مکانی، از این روزها و ثانیه های بی حساب،گم کرده من،یک جایی،لای این ثانیه های گم شده، توی این مکانهای فراموش شده، یک وقت نا معلوم،گم کرده ام خودم را. لعنتی هر چه فکر میکنم حالا،کجا گذاشتم خودم را و دلم را،یادم نمی آید... تو احیانا جایی آن حوالی دخترکی با...
-
تعلیق،تعلق،علاقه
دوشنبه 28 آبانماه سال 1386 17:49
من این روزها معلقم هیچ روزی مال من نیست و هیچ ساعتی و هیچ دقیقه ای و هیچ لحظه ای حتی همه ی دنیا مال توست همه ی لحظه ها و رنگها و شعرها همه جا را پر کرده ای... بی رحم بودم شاید و بی رحمانه بود حتما اما همه را بخشیدم به تو همه ی سهم ها را و نفس ها را و نگاه ها را و لحظه ها را و هیچ نماند برای خودم و دیگرانی که من تعلق...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 16 آبانماه سال 1386 16:26
این پست ئه سرین رو بخونید حتما
-
we r under ctrl
دوشنبه 14 آبانماه سال 1386 23:09
وای فکرشو بکن؛داشتم دنبال یکی از شعر های شاملو میگشتم، سرچ کردم تو گوگل، لینک داد به وبلاگ الهام ،دیدم خودم واسه اش همونو کامنت گذاشته بودم زمین به طرز مزخرفی گرد و کوچیکه آدم ترس برش میداره... یه جورایی حس میکنه جدی جدی زندونی شده... گیر افتاده تو یه کره ی گرد کوچولو و هیچ رقمه نمیتونه خودشو جا بذاره و فرار کنه به یه...
-
برای قیصر امین پور
چهارشنبه 9 آبانماه سال 1386 17:06
از تمام راز و رمزهای عشق جز همین سه حرف ساده ( عین و شین و قاف ) جز همین سه حرف ساده میان تهی من سرم نمی شود راستی ... سرم نمی شود دلم که می شود ... از بین تمام شعرهایت،همین یکی را بلد بودم...هی با خودم میخواندمش... هی هرکس میپرسید آخر تو از عشق چه میفهمی همین را برایش میخواندم، او هم یاد میگرفت همین را و ما هی تکرار...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 6 آبانماه سال 1386 17:06
پی نوشت ۱:تو هم آمدی بانو؟ دیدم اینجا بوی آشنایی میدهد و قرابت...دیدم اینجا نفسم به شماره نمی افتد برای لحظه ای و جان میگیرم از طعم جاری توی این خطوط... پس تو هم آمدی بالاخره؟...سرک میکشی به تنهاییم؟ نگاه کن ببین که چگونه... چقدر دلم برای حرف نزدن تنگ شده... چقدر دلم سکوت میخواهد بانو... پی نوشت ۲:دخترک دارد استخوان...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 3 آبانماه سال 1386 13:35
می نویسم برای ثبت شدن،شاید،شاید این بار یادم بماند... یاد بگیر...تو را به جان عزیزت یاد بگیر آدمی که به شرافت و شعور و درک و عقیده و ایمان و باور و احساس و اصلا زنانگی تو توهین میکند،ارزش لحظه ای تحمل که نه حتی تامل هم ندارد... تو را به خدا این دفعه که خواستی بگذاری و بگذری،این دفعه که خواستی دلت بسوزد و یادت برود چه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 28 مهرماه سال 1386 17:38
زندگی یا هر کوفت دیگه ای که اسمشو بذارم بدجوری گره خورده به پام... لعنتی نمیذاره جم بخورم... دلم یه نمه ارامش میخواد...میدونم میگذره.میدونم خوب میشم اما... دلم غول چراغ جادو میخواد یا قالیچه ی سلیمان یا... هیچ معجزه ای در کار نیست،نه تو قصه هامون نه تو زندگیامون هر چی هست خودمونیمو این طناب در هم تابیده که هی پر گره...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 24 مهرماه سال 1386 23:32
سوختنی این چنین را تاب نمی آورم ای دل! تماشا کن دگردیسی ات را خاکستر توست که بر دست باد می رود تاراجی چنین نا به هنگام...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 22 مهرماه سال 1386 13:38
دلتنگم حالم خوش نیست نفسم بالا نمی یاد... توروخدا نیایید بنویسید؛یوسف گم گشته باز آید و این حرفها... یوسفی هست اما کنعان خاکستر شده و یعقوب مرده... دعا کنید بمیرم،اگرچه هر زمان که به شمارش ثانیه ها زمان را پس و پیش میکنی تا مرگ را بیابی او غالبا خود را پنهان میکند... من خسته ام،خسته از یک سفر طولانی... شازده کوچولوی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 9 مهرماه سال 1386 23:25
شبیه دیوار شده ام بی در،بی پنجره به نوبت از راه می رسند آدمها هر کدامشان خطی میکشند،حرفی،طرحی من می ایستم ساکت،نگاهشان میکنم با خودم میگویم؛ *به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی*
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 مهرماه سال 1386 14:49
سر کشی میکنم و عصیان... انا الرب، بپرستید مرا،((من))را،انسان،خالق اینهمه تمدن و شگفتی..سجده ام کنید که مگر نمی بینید فربهی ام را از فرط قدرت...این منم فرمانروای بلا منازع قرن . قانون بقاست دیگر(( من)) ماندم و ((خدا)) آن مخلوق روزهای کودکیم ،آن قهرمان پوشالی روزهای جهل و نادانی به احترام شکوه اینهمه تکنولوزی عرصه را...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 مهرماه سال 1386 14:08
نارنج عزیزم ممنون
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 23 شهریورماه سال 1386 03:03
بی حاشیه،بی تذهیب ساده است زیستن وقتی که میتوان در عصری صورتی نشست بر لب ایوان و نگاه کرد رنگین کمانی را که تاب میخورد در فنجان چای بی اضطراب از گنجی نهان ساده است زیستن وقتی که میتوان... *** این روزها دلم همه اش هوای کلاسهای شعر مدرسه را میکند و معلممان -خانوم رضوی- با آن نگاه متین و لبخند گیرایش... *** هوا بوی پاییز...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 شهریورماه سال 1386 03:15
همه چیم به فردا گره خورده... همه چیز زندگیم... الان فقط منتظرم...مث سنگ شدم...فقط منتظرم کاش فردا... فقط منتظرم همین
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 شهریورماه سال 1386 21:03
الیس الله بکاف عبده؟ تو بس نباشی؟!!! اگر تو بس نباشی پس ابراهیم و آتش...اسماعیل و منا...هاجر و صفا... یوسف و چاه...محمد و ثور... علی و خیبر...؟؟؟ تو بس نباشی؟ آنوقت... اصلا گیرم همه شان معجزه چه میدانم آیه، نشانه... پس سهم من چه میشود از خدایی تو؟ تو خوابت برده آن بالا و گذاشته ای این شیطانکها هی وول بخورند لای آدمها...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 6 شهریورماه سال 1386 16:21
آب زنید راه را هین که نگار میرسد مژده دهید باغ را بوی بهار میرسد راه دهید یار را آن مه ده چهار را کز رخ نوربخش او نور نثار میرسد چاک شدست آسمان غلغله ایست در جهان عنبر و مشک میدمد سنجق یار میرسد رونق باغ میرسد چشم و چراغ میرسد غم به کناره میرود مه به کنار میرسد تیر روانه میرود سوی نشانه میرود ما چه...
-
برای تو...همین و دیگر هیچ
دوشنبه 5 شهریورماه سال 1386 23:52
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید، وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید، وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید، وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید، من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلی، چیزی نمیدانم از این، دیوانگی و عاقلی... یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود، آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 شهریورماه سال 1386 13:35
از چی بگم...حرفم نمیاد...همه ی زندگیم بند یه معجزه اس.میفهمی؟فقط یه معجزه دنیای بخیل لعنتی...تاب نیاوردی...خوشبختیمو تاب نیاوردی... اصلا مگه من تا حالا چی خواستم ازت؟اصلا سهمی هم قائل شده ام مگه از تو برای خودم؟همیشه همونی رو هم که داشتم بی حساب بخشیدم... اما این دفعه...فقط همین یه دفعه...تاب بیار..دِ لعنتی تاب...