خانه عناوین مطالب تماس با من

قصر قورباغه ها

قصر قورباغه ها

روزانه‌ها

همه
  • وسیع باش

پیوندها

  • آلوچه خانوم
  • فرجام
  • سبک وزن
  • نارنج
  • قاصدک
  • پیاده رو
  • snapshot
  • ئه سرین
  • ققنوس ۵۶
  • آذر
  • گیلاسی
  • آقای الف
  • عمو اروند
  • سر هرمس مارانا
  • پرگلک
  • نیاز
  • مکین
  • آذین
  • مسعوده
  • من سانسور شده
  • باران
  • سان جون
  • خانوم شین
  • میمون بی مغز
  • پارک وی
  • وریا
  • یادداشتهای یک تبعیدی عصبانی
  • miss anonymous
  • جوجه وبلاگ
  • آن شرلی با موهای مشکی
  • خنده و فراموشی
  • نازلی
  • کاسنی
  • گل مریم
  • سایه
  • پاپیروس
  • کوله بار
  • جایی که پیاده رو تمام میشود
  • تلخون
  • http://www.leylaa.com

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • blocked
  • همیشه پیش از آنکه فکر میکنی اتفاق می افتد
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • ps:خون بازی...
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • دنباله ی عاشقانه ی فیبوناتچی
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • از سری روزانه های منتشر نشده
  • از سری یادداشتهای منتشر نشده
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • ۸:۳۰ صبح/۴آگوست:
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • خداحافظ آقای هامون...
  • خداحافظ آقای هامون...
  • [ بدون عنوان ]
  • چیزی فراتر از یک عاشقانه ی آرام...
  • چیزی فراتر از یک عاشقانه ی آرام...
  • چنان دل کندم از دنیا...
  • [ بدون عنوان ]
  • برای آغوشی که هرگز کم نیاورده ام بودنش را...
  • اعلامیه
  • "تو" مخاطب خاص دارد
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • دفاع سیسیلی
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • ps...
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • سلیطه ی درون من

نویسندگان

  • فاطمه 238
  • یکی دیگه ! 1

بایگانی

  • دی 1387 2
  • آذر 1387 3
  • آبان 1387 2
  • مهر 1387 3
  • شهریور 1387 8
  • مرداد 1387 8
  • تیر 1387 9
  • خرداد 1387 18
  • اردیبهشت 1387 18
  • فروردین 1387 6
  • اسفند 1386 28
  • بهمن 1386 50
  • دی 1386 26
  • آذر 1386 10
  • آبان 1386 7
  • مهر 1386 6
  • شهریور 1386 6
  • مرداد 1386 9
  • تیر 1386 3
  • خرداد 1386 9
  • اردیبهشت 1386 8

آمار : 202945 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • [ بدون عنوان ] جمعه 19 بهمن‌ماه سال 1386 01:54
    با این همه کم‌کمَک، روز از پی روز، بهار پشت زمستان و پاییز پشت تابستان، ریزه‌ریزه و خرده‌خرده گذشت و رفت،‌تمام شد، رفت پایین، منظورم این است که از غم و غصه‌ی آدم همیشه یک خرده، یک وزنه‌ای به قول معروف، ته دل باقی می‌ماند. اما می‌رود آن پایین‌ها. "مادام بوواری" آن پایینها یعنی خیلی عمیق... و هر چیزی که عمیق باشد یک...
  • [ بدون عنوان ] پنج‌شنبه 18 بهمن‌ماه سال 1386 03:45
    گریه که دیگه عار نیست خواب که دیگه کار نیست خواب که دیگه کار نیست تا مجبور باشی از کله ی سحر یامفت بگیو یامفت بشنُویو آخر سر انقدر سر به سرت بذارن تا سر بذاری به خیابونا ای......... هـــی دل بده تا پته ی دلمو واست رو کنم... "حسین پناهی" ps: والس آروم... لای این همه سکوت ، لای این همه سکوت... دختر خاکستری... دختر...
  • ما هیچ/ما نگاه... چهارشنبه 17 بهمن‌ماه سال 1386 12:38
    under construction وریا
  • [ بدون عنوان ] سه‌شنبه 16 بهمن‌ماه سال 1386 22:38
    احمد بورقانی برایم یعنی مردی آرام که میخندید هیجان شانزده سالگی روزنامه هایی که نفس می کشیدند مردمانی که جان داشتند هوایی که هنوز بوی تعفنش همه جا را بر نداشته بود بقول فرجام "احمد بورقانی همان مردی بود که خاتمی شعارش را می داد، مهاجرانی ادایش را در می آورد، و ما نسل قانع بی حماسه منتظرش بودیم." حالا احمد بورقانی مرده...
  • [ بدون عنوان ] سه‌شنبه 16 بهمن‌ماه سال 1386 22:35
    بابا لنگ دراز عزیزم میدونی دیگه اومدنتو حس میکنم و وقتش که میاد میدونم اومدی؟ باور میکنی؟ ببین چه ساده مینویسم دیگه برات جودی کوچولو سرش درد میکنه خیلی و از دیشب تا حالا هی بی خودی به سرش میزنه بلاگشو دیلت کنه... جودی کوچولو خودش هم نمیدونه چه مرگشه جودی کوچولو دیگه بلد نیست خودشو لوس کنه حالش گمونم واقعا خوب نیست...
  • [ بدون عنوان ] سه‌شنبه 16 بهمن‌ماه سال 1386 22:13
    احمد بورقانی برایم یعنی مردی آرام که میخندید هیجان شانزده سالگی روزنامه هایی که نفس می کشیدند مردمانی که جان داشتند هوایی که هنوز بوی تعفنش همه جا را بر نداشته بود بقول فرجام "احمد بورقانی همان مردی بود که خاتمی شعارش را می داد، مهاجرانی ادایش را در می آورد، و ما نسل قانع بی حماسه منتظرش بودیم." حالا احمد بورقانی مرده...
  • [ بدون عنوان ] سه‌شنبه 16 بهمن‌ماه سال 1386 18:04
    لیلا؛ مگه نگفته بودی "دستکشهاتو تو دستم می گیرم. یواش یواش نازشون می کنم که خاطره ی دستات پاک نشه... انگشتای دستکشات نصفن؛ یه نفر بقیشونو قیچی کرده... چه طور دلش اومده؟! چه طور...؟ دستکشات بوی دستاتو نمی ده؛ بوی برف می ده بوی ماه می ده بوی یه غصه ی کوچولو که شبیه خوابای بچه گیه... دستکشاتو ناز می کنم. آرزو می کنم یه...
  • [ بدون عنوان ] سه‌شنبه 16 بهمن‌ماه سال 1386 17:40
    لیلا؛ مگه نگفته بودی "دستکشهاتو تو دستم می گیرم. یواش یواش نازشون می کنم که خاطره ی دستات پاک نشه... انگشتای دستکشات نصفن؛ یه نفر بقیشونو قیچی کرده... چه طور دلش اومده؟! چه طور...؟ دستکشات بوی دستاتو نمی ده؛ بوی برف می ده بوی ماه می ده بوی یه غصه ی کوچولو که شبیه خوابای بچه گیه... دستکشاتو ناز می کنم. آرزو می کنم یه...
  • [ بدون عنوان ] سه‌شنبه 16 بهمن‌ماه سال 1386 02:41
    آدم ترسهایش را گره میزند لای روسریش از دیروز به امروز و از امروز به فردا میرود و ژست میگیرد که یعنی شجاع است و بزرگ است و حالش خوب است و فقط رنگش پریده از کم خونی و چشمهاش قرمز است از آلرژی و صداش گرفته از زکام آدم چه غلطها که نمیکند هر روز... ps: ایراد از صحنه است یا نقش ها یا تماشا گر ها؟ خسته ام،خسته به قول آذین ؛...
  • بدون شرح دوشنبه 15 بهمن‌ماه سال 1386 23:57
    اصلن گیرم قبول که "عشق همیشه در مراجعه است" بعد هیچ فکرش‌رو کردین که در صورت تحقق این امر دقیقا باید چه غلطی کنیم جمیعا؟ فقط فکرش‌رو کن که اگه قرار بود رجعتی دوباره و عاشقانه داشته باشی به همه‌ی اون آدمهایی که یه‌دوره‌ای به هرحال عاشقشون بودی، یا حتی از اون فاجعه‌تر! همه‌ی اون آدمایی که یه زمانی عاشقت بودن... ئه سرین...
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 15 بهمن‌ماه سال 1386 12:41
    "مردان زمستانی " آدم های بزرگی هستند حتما و مهربانند و دوستشان داریم ما، گیرم رنگ لباسشان با این موشهای موذی که پرسه میزنند توی خیابانها و حقارتشان را در الگانس های سبز و اتهام های دروغ و حرفهای بی سر وته پنهان میکنند و می جوند آدمیت را و قرقره میکنند آرامش را و نا امن میکنند خیابان را آنقدر که وقتی میبینیشان خودت را...
  • ps... دوشنبه 15 بهمن‌ماه سال 1386 02:15
    روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن! شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟ روباه جواب داد:...
  • من از آن روز که در بند تو ام... یکشنبه 14 بهمن‌ماه سال 1386 13:27
    سین من شین بزند سر انگشتان تو یخ زده باشد روی پرده های ساز آسمان عبوس باشد و دلتنگ باران هم چرک و خفه، این همه آواز نخوانده و شعر نگفته را در کدام آیینه ی بی تصویر هاشور بزنیم آخر؟ ps: زخمه ی تار زخمی تو و حنجره ی صامت من...
  • [ بدون عنوان ] یکشنبه 14 بهمن‌ماه سال 1386 13:00
    Why do we sit around and Break each other's hearts tonight Why do we dance around The issues 'till the morning light When we sit and talk And tear each other's lives apart You were the one to tell me go But you were the one for me And now you're going through the door When you take that step I love you baby more and...
  • [ بدون عنوان ] جمعه 12 بهمن‌ماه سال 1386 02:45
    لیوان که خالی شد فکر کرد چه جمله ی احمقانه ای "به نیمه ی پر لیوان باید فکر کرد" نیمه ی پر یا خالی چه اهمیتی داره وقتی لیوان همیشه "نیمه" پر میشه و "دو نیم"داره... ps: بابا لنگ دراز عزیز لیوانهای لعنتی رنگارنگ... ایراد قضیه توی باور بلور های خوشرنگشون بود که مدام دعوتمون میکردن به تکه تکه شدن برای واپاشی بیشتر نور...
  • [ بدون عنوان ] پنج‌شنبه 11 بهمن‌ماه سال 1386 04:28
    بابا لنگ دراز عزیز من چشامومیبندم و فک میکنم به اون عکس روشن توی تاریکی جان گریر شما بخوابید بابا شاید توی خواب دخترکی عروسک در دست با لبخندی به پهنای صورت بیاد ریسه بره از خنده داد بکشه بابا دستامو پیدا کردم و عروسکم رو... بخوابید بابا لنگ دراز جرویس پندلتون جان اسمیت عزیز جودی با دستهای بزرگ چشای قهوه ای و سایه ی...
  • ...ps پنج‌شنبه 11 بهمن‌ماه سال 1386 03:22
    بابا لنگ دراز عزیز من یه تصویر دارم از شما... از همون شب اول که اومدید وقتی همه جا سرد بود و تاریک و من نوک انگشتام یخ زده بود و نمیتونستم عکس هیچ نارنجستانی رو بکشم من از همون روز یه تصویر کشیدم از شما گوشه ی دفترم... شما اومدید با دستهای بزرگ و سایه ای که روشن بود و کش اومد تا لب پنجره ی اتاق تصویر بابایی که یه ریزه...
  • ps.... پنج‌شنبه 11 بهمن‌ماه سال 1386 00:11
    بابا لنگ دراز عزیز من یه تصویر دارم از شما... از همون شب اول که اومدید وقتی همه جا سرد بود و تاریک و من نوک انگشتام یخ زده بود و نمیتونستم عکس هیچ نارنجستانی رو بکشم من از همون روز یه تصویر کشیدم از شما گوشه ی دفترم... شما اومدید با دستهای بزرگ و سایه ای که روشن بود و کش اومد تا لب پنجره ی اتاق تصویر بابایی که یه ریزه...
  • [ بدون عنوان ] چهارشنبه 10 بهمن‌ماه سال 1386 13:18
    تو که زاده شدی من سرا پا خون شدم و عطش و درد زاییدنت رگهای مرا شاعر کرد
  • [ بدون عنوان ] چهارشنبه 10 بهمن‌ماه سال 1386 01:43
    ps: هی میخوام برات بنویسم هی نمیتونم هی... هر بار که چک میکنم و میبینم اومدی بی صدا و رفتی یا هر بار که نوک دماغم تیر میکشه به خودم میگم بنویس فاطمه بنویس نگرانت میشه، باور کنی یا نه اندیکاسیون خیلی از آپ کردن هام اومدن توست و چند نفر دیگه بقول خودت؛ من هرجا باشم اگه نفسی تو رگهام مونده باشه خودمو میرسونم .....
  • [ بدون عنوان ] سه‌شنبه 9 بهمن‌ماه سال 1386 01:49
    پستچی های بی نامه نامه های بی مقصد تلفن های صامت بوق های ممتد اتوبوسهای خالی مسافران سرگردان جاده های نا تمام خانه های خواب آلود *** شهر از تو خالیست خواب من خالی تر... ps: پاره های تکه تکه ی جانم جا مانده است دست خالی برگشته ام از آن کوچ بی سو، راه خانه را گم کرده ام باور کن...
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 8 بهمن‌ماه سال 1386 15:45
    مداح می گرید: "فردا عاشورا ست." زنان شیون میکنند و هق هق شانه هاشان را به زیر چادر میبرند. من اما چشمانم را بسته ام و با لبخندی شهوتناک نفس گرم ترا بر گردنم بیاد می آورم. نفسی که از موهایم آغاز شد وتا بهشت جریان یافت. چشمانم به خماری گشوده شد. دخترکی وحشتزده به لبخندم مینگریست. "فردا بدنها بی سر, کودکان بی پدر. فردا...
  • ps... دوشنبه 8 بهمن‌ماه سال 1386 01:59
    خوابهایم را که قسمت میکردم میان خواب گردی هاشان، خانه را خواب برد راه خانه را باد گم شده ام گم شده ام روزهاست "تو هم که نیستی دنبالم بگردی"
  • [ بدون عنوان ] یکشنبه 7 بهمن‌ماه سال 1386 03:04
    پرسه میزند میان قبر های پیر و سنگهای فرسوده و تاریخ های مشترک لالایی میخواند برای دخترکان نا آرام داغ بر پیشانی زنده در گور با چشمهای خالی تمنای وصالی نیست و خیال بوسه ای حتی خاک پذیرنده خاک مهربان شهوت تن تب دار پر از خواهش هم آغوشی چشمهای خواب آلود خیره به جاده با آمدنی هرگز پرده های دریده سایه های روشن رگهای متسع...
  • [ بدون عنوان ] شنبه 6 بهمن‌ماه سال 1386 21:15
    زیر این آسمان نیم تاریک سرد توی این زمستان سکوت با سرانگشتهای یخ زده لبهای ترک خورده دستهای گم شده؛ آمدنت را می پایم میان این خطوط مبهم و حرف های بی سر و ته... روزی/جایی/وقتی کسی برایت خواهد گفت قصه ی دخترک ساده ای را که گم شده بود؛ خیلی روز پیش تر دنبال عروسکش میان برف ها، وقتی دانه های انار را کلاغ ها ربوده بودند به...
  • گفته بودم برایت؛تو شاعری و من این را خوب میدانم: شنبه 6 بهمن‌ماه سال 1386 03:27
    "من هزار بار در پناه بیضی های خیس در پشت دیوارهای گیج فریاد کرده ام : عشق...عشق ! از بختیاری من است که عین خیالشان نیست ، دانه های انار جامانده میان برف ها به شماره افتاده اند من هزار هزار بار فریاد کرده ام ، قصه ی عروسک دخترکان ساده ی گم شده در کوچه های حسرتم به باورشان نگنجید این روزها دیگر شکل یک پرگارم که کودکان...
  • [ بدون عنوان ] شنبه 6 بهمن‌ماه سال 1386 01:06
    بی ربط ترین آهنگ بی ربط ترین تصویر بی ربط ترین آرزو همه باهم فقط یه جور مرتبط میشن: من خوشحالم که تو هستی ئه سرین... که شیش بهمن یه سال نامعلوم اومدی اینجا و بعد یه روز نا معلوم تر من پیدات کردم... حتی یادم نمیاد کی و کجا و چه جوری...ولی پیدات کردم و مربوط شدیم به هم... گیرم هیچوقت و هیچ جا هم با هم اب انار نخورده...
  • [ بدون عنوان ] جمعه 5 بهمن‌ماه سال 1386 04:37
    آدم نه نوشتنش میاد یه وقتایی،نه گریه کردنش،نه حتی نفس کشیدنش... دلش میخواد همش راه بره و راه بره و راه بره. هی حرف بزنه.هی سکوت کنه. هی دوباره حرف بزنه،هی دوباره سکوت کنه.. قاطی همه ی این حرف زدنها و سکوت کردنها و راه رفتنها هم فقط اونی که باید باشه؛باشه کنارش، هی هر از چند گاهی دستشو بگیره،محکم بگیرتش تو بغلش و آروم...
  • [ بدون عنوان ] پنج‌شنبه 4 بهمن‌ماه سال 1386 02:51
    همه ی آسمان مال شما ماه را بدهید به من... تقاضای زیادیست آخر؟
  • [ بدون عنوان ] پنج‌شنبه 4 بهمن‌ماه سال 1386 02:22
    و دلش میخواست بنفشه بکارد و لاله عباسی... دستهایش گم شده بود اما... ps: آن دو پای آبله زده ی زخمی مگر یادت نیست؟ با من از رد بنفشه های جا مانده میگویی بر رد قدم هام؟ آن تن تکیده ی تب دار را ندیدی آخر؟ با من از شرم دستان پینه بسته باز مگو، هراس دلتنگیم را آغوشی نبود هرگز... چشمهایم دیر گاهیست تو را می پایند گواهش همین؛...
  • 239
  • 1
  • ...
  • 4
  • صفحه 5
  • 6
  • 7
  • 8