و من نیز روزهای بسیاری است آزادم؛
چیزی شبیه همان من از آن روز که در بند توام آزادم کذایی...
گیرم مدام  حرف میزنند آدمها،

از دام های رج زده ام،

در خیالهای وهم آمیزشان...
انگار نمیدانند

من هرگز بافتن نیاموختم در کلاسهای حرفه و فن
و مادرم ژاکت ها را  میبافت همیشه
با آستین های نا تمام
که من مدام دستهایم را میبخشیدم به آدمها
تا تنها نباشند اینهمه
و قیدی نبود اصلا
و بندی هرگز...

نظرات 2 + ارسال نظر
نیره چهارشنبه 28 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 05:05 ق.ظ

فقط اومدم ...
چیزی نمی گم

لی لی چهارشنبه 28 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 02:02 ب.ظ

چه رنگی بودند آن کامواها فاطمه
که با میله های بافتنی شعر
به هم گره شان زدیم
تا ببافیم
رویاهایمان را...؟!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد