و من نیز روزهای بسیاری است آزادم؛
چیزی شبیه همان من از آن روز که در بند توام آزادم کذایی...
گیرم مدام حرف میزنند آدمها،
از دام های رج زده ام،
در خیالهای وهم آمیزشان...
انگار نمیدانند
من هرگز بافتن نیاموختم در کلاسهای حرفه و فن
و مادرم ژاکت ها را میبافت همیشه
با آستین های نا تمام
که من مدام دستهایم را میبخشیدم به آدمها
تا تنها نباشند اینهمه
و قیدی نبود اصلا
و بندی هرگز...
فقط اومدم ...
چیزی نمی گم
چه رنگی بودند آن کامواها فاطمه
که با میله های بافتنی شعر
به هم گره شان زدیم
تا ببافیم
رویاهایمان را...؟!