شلوغ باشد همه جا
فرض کن...
مثل شاره ی انرژی می آیی
عبور میکنی از کنار آدمها،
گرم میشوند،
بی آنکه حس کنند،
سگ لرز زدنت را از تو،
برای لحظه ای حتی...
نگاهت میکنند همه،
میخندی به پهنای صورت
قهقهه میزنند آدمها
بی آنکه ببینند
آوارگیت را از درون
***
آغوشی نیست
و شانه ای
و بوسه ای حتی...
***
در بگشا دخترک
ویرانه ات هم غنیمتی است انگار
برای اینهمه تنهایی
***
خم به ابرو نیاور
آدمها تنها ترند
و شلوغ تر از آنکه
وقت برای آوارگیت داشته باشند
و باور به ویرانگیت
***
تو زاده شدی با رنج
در رنج
که باشی...
بودنت بهانه ایست برای خیلی ها،
که گرمشان شود
و خوابشان بگیرد
بی واهمه از کابوس...
آغوش دریغ مدار
از اینهمه تنهایی...
تو را چه به وهم نارنجستانی بزرگ
که برگهای فرو افتاده اش
آنقدر رویت را پوشانده باشد که
خواب را زیر طعم آرامشان
تا ابد
تا بن جان
فرو روی....
ps برای تو:
من روزهاست راه خانه را گم کرده ام حتی
سوغات نمیخواهم به خدا
و توشه نیز هم...
همین دو پای آبله زده مرا بس...
به باور تو؛
پیدایم میکنند آخر؟
سلام عالی بود موفق باشی گل همیشه بهار
تسلیت می گم...غصه نخور کوچولو ...
نه... کسی پیدایمان نمی کند!
سلام. یه متن نوشته بودی تو بلاگ ئه سرین. من نفهمیدم منظور از زن شدن چیه؟
خوبی ؟
من که می گم آره
ما هم سهم داریم بالاخره
بابا تند تند اپدیت می کنییییییییییییییییییییییییییییییی