آدمهایی که می آیند
و میروند
با سایه ای بعضی
بی سایه ای حتی
بعضی دیگر...
مینشینی کنار پنجره
عبورشان را نگاه میکنی
بی کلامی حتی...
عادت کرده ای انگار
به این آمد و رفتها...
***
آدمهایی که می آیند
و بارشان را میگدارند زمین
و حرف نمیزنند از امتداد سفر
اتراق میکنند؛
و هی از همیشه میگویند برایت...
زل میزنی فقط
به حضور ناگهانیشان در اتاق
دارد یادت میرود پشت پنجره را کم کم...
***
بودنشان را میپایی
و دم میکشی
هوایی که پر است از آنها...
باور میکنی شان
نفس حبس میکنی توی سینه
دلت میلرزد آخر؛
و گونه هایت قرمز میشوند
مدام...
و طرح پشت پنجره محو میشود برایت
***
کاش اینهمه زخمی نمیشدی اما
وقتی تکه هایت را می کندی،
تا سوغات کنی توی چمدانشان
وقتی که میروند،
به آن ناکجا آبادی که تو
هیچوقت بلد نشدی نشانش را
که سراغ بگیری ازشان
وقتی
دلتنگشان میشوی
تا سر حد مردن...
ps برای توضیح به هیچکس:
چیزی شبیه بایستن،
وادارم میکند مدام،بروم
و جایی بی اسمی،رسمی،نشانی حتی،
با ۳نقطه ی ناقابل فقط
هی حرف بزنم...
حرفهایی بی سروته
از میان تلنباری از ناگفته ها...
امین آباد تخت اضافی دارد به نظرتان؟
سلام و سلام و سلام
هیچ وقت از خودت پرسیدی که :این آدما ... این مسافرا ... ارزش این سوغاتیا رو دارن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
امین آباد تخت اضافی ندارد... پرسیده ایم ما!
چطوری دخترک؟
فقط فراموش نکن حرفی که خودت گفتی
نجاتت را می گویم
نرو دوباره
تو رو خدا مواظب خودت باش
حداقل به خاطر بقیه
سلام
طبق معمول فعلا فقط چند تا بلاگ باز کردم که آف لاین بخونمشون. یعنی هنوز یه پست هم از بلاگتون نخوندم ولی اون قدر موزیک اولش برام هیجان انگیز بود که حیفم اومد برای حسن سلیقتون تشکر نکنم.
همیشه پاینده باشین.