قصر قورباغه ها

FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 29 تیر ماه سال 1387

آدم است دیگر

مردنش هم می گیرد لابد.

دوشنبه 17 تیر ماه سال 1387

......................................................................

..........................................................

......................................

.......................

...........

.....

...

..

.

 

ps:

تهران
۷ جولای
دیگر یکی نمانده به آخر دنیا!
...

دوشنبه 10 تیر ماه سال 1387

اصولن شرح وظایف بی شمار آدم در نقشهای مختلف باعث میشه گاهی

تمام برنامه ها به هم بریزن

ما اینهمه طرح ریختیم که قراره هفته ی دیگه بیاییم تهران و مثلا کلی خوش

بگذرونیم اما جلو افتادن یه ماهه ی نامزدی پسر عمهه و نقش کلیدی ما به

عنوان دختر دایی/خواهر دوماد!!! باعث شد که تمام نقشه های دلپذیر این

مدت نقش بر آب بشن و خلاصه اش اینکه دیگه تهران بی تهران

شایان ذکر است که بی هیچ حرف پیش و گوش شیطان کر و چشم حسود

کور عروسی اون یکی پسر عمهه مرداد تهران برگزار میشه و ما ان شالله

حدود یه ماه دیگه جبران مافات خواهیم کرد  

 

پی نوشت قهرمانانه:

زنده باد زاپاتا

 

جمعه 7 تیر ماه سال 1387

نگاهت که میکنم

دلم میریزد پایین

حساب میکنم

چقدر وقت دیگر مجال دارم

موی یک دست خاکستری

و نگاه عاشقانه ات را

وقت زل زدن به صورتم

و "من فکر کردم این دفعه هم

مثل همیشه

سلیقه ام

با دختر کوچولوی قشنگم یکی میشه"

گفتنت را می شود تکرار کرد

 

چشمهایت پر از اضطراب شکنندگی من است

چشمهایم پر از کابوس نداشتنت...

سه شنبه 4 تیر ماه سال 1387

حرفی نمانده جز اینکه

مادر

روزهاست

نمازش را نشسته می خواند

یکشنبه 2 تیر ماه سال 1387

گفته بودم برایت

میانه ی راهی رسیده ام

که فکر میکنم

آخرش بزرگ میشوم و خوشبخت

درست مثل همه ی نقاشی های روی دیوار

که جاده هاشان به افق میرسد

 

جهنم جهنم از سر گذراندم

روی شانه های خسته ات

تو یادت رفته بود

زخمهای کشنده ات را

و خم به ابرو نیآوردی

وقتی دخترک

پریشان

سرگردان

با دو پای آبله زده

آغوشت را

امن ترین گوشه ی دنیا گرفت

 

به نوبت از راه رسیدیم

ما احمقهای پر مدعا

با خودخواهی لعنتی مان

آوار کردیم پریشانی مان را

روی شانه هایت

و ندیدیم تو را

که چگونه

ایستاده ای

با تنی کبود

نایی بریده

پایی زخمی

خسته از برهوتی که 

وادارت کرده ایم

به پیمودن هر باره اش

و چشمانت تنها

دل نا گران آشفتگی های بی شمارمان بود

بی آنکه لحظه ای/لحظه ای حتی

دیدنت را

تقاضا کنند

از کوری وقیحانه مان

 

میانه ی راهی رسیده ام

که میدانم

باید

بزرگ شوم و خوشبخت

شک راه ندادی به روزهات

هرگز

که تردید و اضطراب

ابتدای ویرانی من بود

 

قصه را ادامه میدهم

آنگونه که هر دو مان میخوانیم

با گامهایی مطمئن

که ضرباهنگ بودن بی دریغت را

روزهاست تکرار میکنم

 

مهلت بده

دمی

تا نشانت دهم

چگونه بزرگم کرده ای

و خوشبخت