قصر قورباغه ها

FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 30 بهمن ماه سال 1386

حالا اسوده نگاه میکنی این پایین را

و چهل و شش سال خستگی را میتکانی

در خنکای جویباری

که بر پاهای برهنه ات میگذرد

ببین امتحان تمام شده

و تو تنها ورقه ی سفید این کلاسی

که بی خط خطی شدن

نمره ی بیست گرفته است

دیگر لازم نیست

صورتت را بپوشانی

تا نیش پشه های مزاحم شناسایی ات نکنند

دیگر لازم نیست ساعت ها را کوک کنی

برای گریز سحرگاهی

از دیدار معشوقه ات

در حالی که رگبار ها و آژیرها بدرقه ات میکردند

از ان بالا نگاه کن

به هواپیماهایی که نرسیده به نفس هایت

ارتفاعشان را به احترام کم میکنند

حالا میتوانی راحت بیرون بیایی

و در تمام پیاده روهای جهان قدم بزنی

و بگذاری روزنامه ها عکست را چاپ کنند

تا روستاهای فقیر لبنان

سرشان را بالا بگیرند

و عکست را بگذارند

کنار عکس پسرانشان میان تاقچه

حالا قرص های خواب کمتر مصرف میشوند

در تل آویو و واشینگتن

تلفن ها کمتر زنگ میزنند

در ریاض و قاهره

و سنگها کمتر پرواز میکنند

در بیروت

                              "حسین ابراهیمی"        

 

دوشنبه 29 بهمن ماه سال 1386

به خیالت نمیدونم
وقتی که نور اون صورتک ناقص الکن توی این سیاه زمستون ،

توی این تاریکی و مرگ میافته تو صورتی که یه زمانی همین حوالی

صدای خنده هاش بس بود تا زندگی به پاش بیفته

واسه ادامه ی حیاتش یعنی چه؟

به خیالت نمیدونم
وقتی که نور اون صورتک ناقص الکن ،

همون که روزی برای ساختنش به پهنای صورت خندیدیم ،

میافته تو چشمهای قرمزی که خیلی وقته به نور عادت ندارن یعنی چه؟

به خیالت نمیدونم
وقتی بعد از هزار هزار  روز همان صورتک با همان لبخند ملیح احمقانه اش

خودشو به رخت میکشونه و خاکسترت از درد به خودش میپیچه یعنی چه؟

به خیالت نمیدانم
دوره شدن 3916 روز زندگی

آن هم در فاصله ی یک چشمک همین صورتک الکن یعنی چه؟
آره اشتباه نمیکنی 3916 روز زندگی

به خیالت نمیدانم
تمنای سرانگشتان یخ زده را برای هم آغوشی با همان صورتک ناقص الکن

به خیالت نمیدانم
نفسهای به شماره افتاده را برای بوسیدن همان صورتک ناقص الکن

به خیالت نمیدانم
تشنگی مفرط را

من اما سالها پیش از این و سالها پس از این را زیسته ام...

فقط نمیدانم چرا خاطرم دوباره دارد تیر میکشد و نفسهام به شماره افتاده اند
آن هم بعد از هزار هزار روز

فقط نمیدانم چرا دیگه شرشر_ خون رو زیر این پوست تاریکم حس نمیکنم
آن هم بعد از هزار هزار روز

فقط نمیدانم چرا ثانیه ای یکبار قلبم میگیرد
آن هم بعد از هزار هزار روز

فقط نمیدانم چرا دیگر بوی خاک میدهد نفسهایم
آن هم بعد از هزار هزار روز
آن هم بعد از هزار هزار روز

دوشنبه 29 بهمن ماه سال 1386

هی چشم بیندازی بالا

هی آسمان را بپایی

رد زنگوله ها را بگیری

دنبال اخترک ب ۱۲ ات

دلت برای خندیدن تنگ شده آخر

 

ps:

 آن صورتک ناقص الکن روشن شود،یک آن

خاکسترت را نگاه کنی که بر دست باد میرود بعدش...

 

 

یکشنبه 28 بهمن ماه سال 1386

-نه این که من تو یکی از ستاره‌هام؟

 نه این که من تو یکی از آن‌ها می‌خندم؟

... خب، پس هر شب که به آسمان نگاه می‌کنی

برایت مثل این خواهد بود که همه‌ی ستاره‌ها می‌خندند.

پس تو ستاره‌هایی خواهی داشت که بلدند بخندند!

 

شنبه 27 بهمن ماه سال 1386

این کوچه ی خوشبخت که از ازدحامش برایمان گفته اند را بلدی دخترک؟
من دلم میخواهد برای دلخوشکنک هم که شده خیالم راحت شود

کسی هست توی این سرما که سراغ دارد از نشان آنجا

گیرم خسته تر از آن باشم که نایی مانده باشد برای رفتن...

 

ps:

گیرم با همان شکلکهای ناقص الکن

گیرم با همین کلمه ها که کم می آیند این روزها

و حقیرند برای وا گو...

باقی اش را که میدانی؛

د

و

س

ت

ت

د

ا

ر

م

جمعه 26 بهمن ماه سال 1386

در هزار توی آغوشت

سرم

سر هزارمین تو

تو را آرام می گیرد

-----

 

ps:

بازآی که تا به خود نیازم بینی

بیداری شبهای درازم بینی

 نی نی غلطم که خود فراق تو مرا

کی زنده رها کند که بازم بینی

پنجشنبه 25 بهمن ماه سال 1386

کسی از من چه می داند
و زخمهایی که بر پایم است؟
همه اش همین یکی دو روز نبود آخر
من از قاف که حرف آخر عشق است باز می گردم
قله ای در کوچه ای یکی مانده به آخر دنیا...

 

 

ps:

حیف از قشنگی آنهمه لطافت نیست

که بی سر وته کنمش با یاوه گفتن هام؟ 

۲.خسته شوم؟

از تو؟

به کدام گناه نادیده ات آخر؟

مگر در ابتدای قصه هم کسی حوصله اش سر میرود؟

۳.آقا من قضیه ی این گیس و گیس کشی رو نفهمیدما...شفاف سازی لطفا

 

پنجشنبه 25 بهمن ماه سال 1386

ولنتاین حرف مسخره ایست برای عشق

که عشق اگر عشق باشد همه ی ثانیه های ۳۶۵ روز سال را هم

که بگذاری برای یک لحظه اش باز هم کم می آوری زمان را برای بودن

آدمها این روزها به طرز خنده داری عجله دارند و سرشان شلوغ است

و زندگیشان در تقویم روزانه شان خلاصه میشود و مناسبت دارند و

مستدل رفتار میکنند و قاعده مندند و مهم تر از همه اش آنکه مدرنند 

و برای آدمهای مدرن این روزها کار مسخره ایست حوصله داشتن برای

یک عمر عاشقی...آدمها این روزها موبایلشان را هی باید کوک کنند

تا قرار عاشقانه شان یادشان نرود و قلبشان سر ساعت مقرر یادش بیفتد

که باید تند تر بزند و گونه هاشان قرمز شود به مقدار کافی البته مبادا با

میک اپ فشن ست نباشد و باید سر ساعت و روز مشخصی مقادیر

معتنابهی عاشقانه صرف کنند تا مدرن بمانند و شیک و امروزی...

این اس ام اس های مناسبتی و تبریک های تقویمی و دیتهای

تاریخ مصرف دار به طرز خنده داری من را میترساند...

من این روزها زیادی میترسم و دستهایم زیادی سرد است

و تنم نیز و هنوز هم نفهمیده ام چه طور قرار است هیچ کس تنها نماند؟

دوشنبه 22 بهمن ماه سال 1386

زمین تو را از من دریغ کرده فقط

و خیابانها

و دیوارها

وگرنه

آسمانمان یکیست

و خورشیدمان

دیگر چه میخواهم از جان زندگی

تو یک جایی همین حوالی نفس میکشی

و من بو میکشم

هوا را

که پر است از بودنت

 

زمین همیشه معیار پستی بوده است

برای قضاوت...

 

 

 

 

دوشنبه 22 بهمن ماه سال 1386

محدثه جان

این جمله ی مسخره ی آن بالا

که گاهی می آید روی یک زمینه ی نارنجی خوشرنگ

از همان دروغ هاست که حال آدم را به هم میزند

"هیچ کس تنها نیست/همراه اول"
کدام همراه را میگوید؟
پس چرا من تنهایم
تو هم که هی من را از سرت باز میکنی
به بهانه ی گرفتاری و عادت و اتفاق

و بعد هم همیشه دست پیش میگیری...

حالا هم که میگویی

"من دارم دور میشوم

خیلی دور..."
نه محدثه جان

به روی خودم نمی آورم
مثل تمام آنهمه ترم که با چند صندلی اختلاف مینشستی کنارم

و دل تنگت میشدم

و به خاطر هزار و یک دلیل مسخره

به روی خودم نمی آوردم

که توی آن خراب شده

فقط تو بهانه ی ماندن بودی برایم

و نه هیچ کس دیگری...

و به روی خودم نمی آوردم

که تو روزهاست رفته ای

به دلیلی که هرگز نفهمیدمش

و خیال میکردی که من خودم نمیخواهم

و حالم خوب است

و سرم شلوغ است

و...

خودت هم میدانی چه میگویم

من فقط تو را داشتم

و تو فقط من را

و ما همیشه مثل احمقها رفتار کردیم

و همه ی وقتها را دریغ کردیم از هم

و قبول کن تو بیشتر...

محدثه جان

هی نیا و بگو فاطمه داری چه میکنی با خودت

یک جوری حرف نزن که انگار...

من حالم خوب نیست

هی همه اش میگویی خوب باش

خوب باش

یادت نیست انگار...

من اینجا خیلی روز است خودم نیستم

من هیچ جا دیگر خودم نیستم

همه اش مثل آرزو توضیح میدهم

که دارم چه غلطی میکنم

آسپرین هم نمیخواهم

همه اش هی کتاب میخوانم

کتاب

کتاب

کتاب

شبها زود تر از ۶ صبح خوابم نمیبرد

و روزها همه اش بیدارم و کتاب میخوانم

و تو یادت هست

که من هر وقت حالم بد است

زیاد تر میخوانم

تا یادم برود

فقط یادم برود...

محدثه جان

این را فقط برای تو نوشتم

که دیگر نگویی

فاطمه داری دور میشوی از من

و میترسم دیگر دستم نرسد به تو

 عزیز دلم
من دور نمیشوم

خیالت راحت
من پاهایم خسته تر و زخمی تر از آنست که دور بشوم از تو...
من نشسته ام سر جایم
هی دلتنگ میشوم

دلتنگ تو

و خیلی چیزهای دیگر

و انقدر این را گفته ام

که حالا دیگر کسی حوصله اش را ندارد

حوصله ی شنیدنش را

هی برایم تحلیل میکنند

که خوب باشم

و یادشان نیست

فاطمه آنالیزور خوبی بود

و سنگ صبور خوبی

و همیشه ی خدا تکیه گاه بود

و آرام بود

و همه ی این حرفها را بلد است

و فقط این روزها

حوصله میخواهد

همین

من دور نمیشوم

نه از تو

و نه از هیچ کس دیگر

نشسته ام

وفقط فکر میکنم
چه جمله  ی احمقانه ایست هیچ کس تنها نمی ماند... 

ps:

۱.مرسی دوست جون

۲.همه ی کامنتهام نخونده پاک شد

۳.زمان و زمین مجالمان نمیدهند هرگز

اما کاش راه خانه را میگفتی

گیرم همان یکی مانده به اخرین کوچه ی دنیا را

نقشه را از کدام سمتش بخوانم آخر؟

یک حرفهایی را نمیشود بلند بلند گفت

میفهمی که؟

 

یکشنبه 21 بهمن ماه سال 1386

برای آذر عزیزم

و من همچنان باید سکوت کنم و دسترسی ام به تو به صلاحدید

مصلحت اندیشان نظام مقدس مقدور نباشد تا مبادا ارکان نظامی

که این روزها مدام دم از استقلال و آزادی و جمهوریتو هزار و یک

دروغ بی سر و ته دیگرش میزنند به مخاطره بیفتد...

 

ps:

قصه را نمیخوانی میان این خطوط مگر؟

هی میخواهم  بر سر عهدمان باشم که ساکتم

و گرنه

این روزها دسترسی من به نفس کشیدن هم مقدور نمی باشد

آذر که پیشکش...

 

دیگر F5 را...

سرت خیلی شلوغ است

مگر نه؟

 

 

یکشنبه 21 بهمن ماه سال 1386

روزهاست
شب که میشود می نشینم
پشت دری که بسته است
زل میزنم به قفل آهنی
آن قدر که خوابم ببرد

 

روزهاست
بیدار که می شوم

خالی اتاق را که می بینم
با خودم میگویم
حتما آمده
در بسته بوده

 

به روی خودم نمی آورم
سالهاست
دستگیره ی در
دیگر نمی چرخد...

 

ps:

و در انتظار آمدنت همچنان بیدار...

شنبه 20 بهمن ماه سال 1386

 

آیینه ایست در اتاقم

و دختری در قابش

که پشت میکند به من

وقتی نگاه میکنم عبورش را

از خط نقره ایش

***

من روزهاست خودم را ندیده ام

و یادم نیست

آن گیسوان بلند را

که بافتنش را بلد نبودیم هیچ کدام

و مجالمان نداد

زمان

که بافتن بیاموزیم

حتی دروغهای قشنگ

من روزهاست خودم را ندیده ام

و یادم نیست

رنگ چشمهایم را

و خط نگاهم را

که میرسید

به قهوه ای خوشرنگ چشمهات

***

آیینه ایست در اتاق

و دختری در آن

که غریبیش میشود با من

 

که غریبیم میشود بی تو...

 

ps:

این زخمه ی تار

و زخمی دل

 

گیرم با هزار کرور جغرافیای متفاوت

ببین چگونه زمان را یکی کرده ام...

 

 

 

 

جمعه 19 بهمن ماه سال 1386

درختهای میوه

روزهاست

جز کلاغ

باری ندارند

جمعه 19 بهمن ماه سال 1386

با این همه کم‌کمَک، روز از پی روز، بهار پشت زمستان و پاییز پشت تابستان،

ریزه‌ریزه و خرده‌خرده گذشت و رفت،‌تمام شد، رفت پایین،

منظورم این است که از غم و غصه‌ی آدم همیشه یک خرده،

یک وزنه‌ای به قول معروف، ته دل باقی می‌ماند.

اما می‌رود آن پایین‌ها.
"مادام بوواری"

 

آن پایینها یعنی خیلی عمیق...
و هر چیزی که عمیق باشد یک وقتی عود میکند

و شاید مثل گدازه های آتشفشان یک روزی بریزد بیرون،همه چیز را بسوزاند
کاش وزنه نمیشد هیچ چیز
آن پایینها یعنی مثلا مثل مرده ای که به پایش سنگ ببندند و بیندازندش توی آب،

تا برود و جنازه ی باد کرده ی بد شکلش بالا نیاید
گندش وقتی در می آید ئه سرین جان که این جنازه ها هی زیاد شوند

آب پر شود از مرده های سنگ بسته ی باقی مانده از گذر روز از پی روز،

بهار از پی زمستان،پاییز پشت تابستان
یکی دو تا بود اگر،غمی نبود هیچ کس را

مرده باید نباشد

دفن شود تا گندش بر ندارد همه جا را
اما زیاد که بشوند این جنازه های متعفن،آب هم بالا میاوردشان

گیرم آدم همه اش آب زیاد میخورد که هی بالا نیاورد هر روز خودش را...

 

ps:

چشم بر در

دیده بر ره

 

قولمان هم باشد...

1 2 3 >>