سر کشی میکنم و عصیان...
انا الرب، بپرستید مرا،((من))را،انسان،خالق اینهمه تمدن و شگفتی..سجده ام کنید
که مگر نمی بینید فربهی ام را از فرط قدرت...این منم فرمانروای بلا منازع قرن .
قانون بقاست دیگر(( من)) ماندم و ((خدا)) آن مخلوق روزهای کودکیم ،آن قهرمان
پوشالی روزهای جهل و نادانی به احترام شکوه اینهمه تکنولوزی عرصه را خالی کرد.
انا الرب، بپرستید مرا...
سر کشی میکنم و عصیان...
تو از این بازی بچگانه کنار کشیدی تا من هی بیشتر خیال کنم بزرگ شده ام،
چونان پدری مهربان که می ایستد تا کودک نوپایش دویدنش را باور کند
و آنقدر برود و بدود تا خسته و درمانده و مضطرب تنهایی اش را لمس کند
و باز گردد به آغوش ستبر و بی دغدغه اش.
سر کشی میکنم و عصیان و تو ایمان داری
هر چه بیشتر طغیان کنم تنها تر می شوم و پریشان تر و وامانده تر...
نا امیدت کرده ام بارها و پیمان شکسته ام مدام، میدانم اما...
تو هنوز چشم براهمی و آغوشت هنوز مرا به نام میخواند
که باز گردم به خودم ،به تو و به یاد بیاورم آنروز را
که در عدم و نیستی کلمه نبودم حتی تا بخوانندم و تو مرا بی نام صدا کردی
تا نام از رحمانیتت بگیرم و کام از رحیمیتت...
بسم الله الرحمن الرحیم، در بگشا فاطمه ات دوباره امده !
بسم الله الرحمن الرحیم